اعترافات یک واحد ذهن مریض شده

دیده نمیشم چون دیوار خیلی بلنده

سفرهای کنت دراکولا !!!
خوب رفقا تصمیم گرفتم یک سری سفرنامه کنت دارکولا را بنویسم .
جریان از اینجا شروع میشود که کنت دراکولا برای عضو شدن اب و هواش و کلا تفریح به الاسکا سفر میکند اما دریغا که دوشب بعد از این که به آلاسکا میرسد 6 ماه روز شروع میشود !! (توجه راوی داستان خود شخص کنت میباشد!! و این سفرنامه خود کنت است)
____________
قسمت اول ماه اول
____________
خوب بنا به عادت معمول ساعت را برای غروب افتاب کوک کرده بودم . که صدای زنگش در امد خوشحال از جا پریدم خیلی دوست داشتم برم یه چرخی تو پاساژهای اینجا بزنم از آخرین باری از رمانی وطنم خارج شدم 200 سال پیش بود که به پاریس رفتم . اوه چه کیفی داد اون زمان هنوز انترنت و ماشین و این چیزها نبود و کلا مخ زدن و رازی کردن خانومها خیلی راحت تر بود کلا دست هنوز زیاد نشده بود . بعد هم همیشه من آدم بده داستان میشوم .
مثل همیشه میخواستم برم جلو پنجره یکمی از خود ادا اطفار در بیارم که ژست ترسناک بودن یادم نره اما ته دلم شور میزد . نمیدونم چرا دیشب یه هوی وقتی رسیدم جلو در صبح شد و واقعا شانس اوردم . اومدم پرده را کنار بزنم نور افتاب انگشتانمو سوزوند . از ترس شلوارمو خیس کردم . سریع رفتم تلفن رو برداشتم با سفارت رمانی تماس گرفتم و گفتم ساعت چنده؟؟ 
خانمی که جواب داد : آقای محترم خوب 119 رو بگیر
من : خانم درک نمیکنید چرا من سر جمع همین یه شماررو دارم !
خانم : 20:15 
من : خوب بابا چرا هنوز هوا روشنه ؟
خانم خندید و گفت : تازه وارد هستید ؟ اینجا شش ماه روزه شش ماه شب 
وقتی ان رو گفت به جرات میتوانم بگویم اپلاسیون دائم شدم !!
کمی گریه کردم و با خود گفتم اینجوری مرگم حتمیست به خیلی راها فکر کردم از جمله این که خودم را به در خونم با یک عدد صندوق بزرگ پست کنم بعد دیدیم خوب یکی باید من رو تحویل اداره پست بده یا این که یه هو زیر افتاب لعنتی مامورات پست در صندوق را باز کنن. 
دو روز بعد ...
از گرسنگی خشتکمو میجویدم به این فکر افتادم برم سراغ اینترنت و با خانمی آشناشم و ازش دعوت کنم بیاد خونمون !!! بعد پشیمان شدم گفتم تو اگه مخ زن بودی رو در رو مخ میزدی نه این که حمله کنی و به زور خون یکی رو بخوری همیشه صورتم پر از جای ناخن خانومهاست :(
زنگ زدم و یک پیتزا سفارش دادم و آن روز خون مامور بخت برگشته حمل پیتزا رو که یه دختر 17 یا 18 ساله زشت بود رو تا قطره آخر نوشیدم . , وقتی داشتم همون شب صفحه فیس بوکم رو چک میکردم دیدم یه خانم بسیار زیبا برام پیغام نوشته که .....
_______________
پایان قسمت اول

______________________



نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ذهن مریض نظرات () |

Design By : Mihantheme